hobballah

الموقع الرسمي لحيدر حب الله

لغات اُخرى

پیامد پنهان بودن اسرار عالم در اثبات وجود خدا

تاريخ الاعداد: 5/30/2026 تاريخ النشر: 5/30/2026
50
التحميل

حیدر حب الله

ترجمه: محمد رضا ملائى

 سؤال[1]: عده­ای ذهنشان درگیر این اشکال است که چطور بدون اینکه تمام اسرار عالم را با روش­های کاملا علمی بررسی و استقرا کرده­باشیم و به عبارتی بدون اینکه مقدمات دلایل ما برای وجود خالق کامل شده باشد، وجود خداوند را اثبات می­کنیم؟ شما چگونه می­توانید به این اشکال پاسخ می­دهید که با وجود چنین نقص منطقی و فلسفی­ای در اثبات وجود خداوند و عدم کامل شدن علم ما نسبت به تمام جزئیات عالم، بازهم بگوییم وجود خداوند اثبات­پذیر است؟

پاسخ: می­توانیم دو نقد را نسبت به این اشکال مطرح کنیم و شاید بهتر این باشد که بگوییم پیرامون این اشکال، دو پرسش ساده به ذهنمان می­رسد:

نقد اول: این اشکال پیش فرض گرفته است که بدون شناخت تمام رمز و راز این عالم، امکان ندارد بتوانیم وجود خداوند را اثبات کنیم. این چیزی جز انحراف از مسیر فیلسوفان و مصادره­ای ضد آن­ها نیست؛ چرا که علما و فیلسوفان ( چه مسلمان و چه غیر مسلمان) در مکاتب مختلف، و همچنین برخی از علمای علم کلام، تنها از طریق بررسی این عالم به دنبال اثبات خداوند نیستند، بلکه پیش­رویشان راه­های دیگری -چون برهان صدیقین در صورت بندی نوین آن- نیز وجود دارد که وجود خالق را بدون وابستگی به شناخت این عالم اثبات می­کند. حتی اگر این اشکال قابل­توجه باشد بایستی تنها در برابر دلایلی قرار گیرد که به واسطه شناخت هستی و اسرار آن، وجود خداوند تبارک و تعالی را اثبات می­کنند، ولی به هیچ­وجه نمی­تواند مانعی بر سر ادله­ای باشد که این راه را انتخاب نکرده­اند، پس برای انتقاد نسبت به آن­ها بایستی گونه دیگری از نقدها را در اختیار داشته باشیم.

بسیاری از مردم – به ویژه آنانی که فکر می­کنند اثبات وجود خداوند تنها از طریق علوم طبیعی ممکن است فکر می­کنند علم نسبت به مسئله شناخت خداوند احاطه بیشتری از فلسفه و مباحث تحلیلی دارد و این همان نقطه­ای است که پیش از این به آن اشاره کرده­ایم و نقدهایمان را نیز نسبت به آن بیان کرده­ایم. به همین دلیل می­یابیم که امروزه جدال­ میان ایمان و کفر بیشتر بر موضوع آغاز عالم متمرکز است، گویا اگر ما به آغاز عالم دست­یابیم نتیجه نهایی را پیرامون وجود خداوند به دست می­آوریم و در غیر اینصورت هیچ یقینی دست ما را نخواهد گرفت. با وجود این می­بینیم که بسیاری از فیلسوفان، شناخت خداوند را اساسا وابسته به نقطه آغاز عالم نمی­دانند و شگرف آنکه حتی اگر اثبات شود عالم قدیم است و نه از حیث مکانی اول و آخری دارد و نه از حیث زمانی، باز هم هیچ خللی به ادله آن­ها وارد نمی شود، و از این شگرف­تر، حتی برخی از فیلسوفان خداباور – در برابر متکلمان- از نظریه قِدَم عالم دفاع هم می­کنند بدون اینکه موانعی را بر سر راه خود به سوی شناخت و اثبات وجود خداوند مشاهده کنند، چرا که فیلسوفان، غالبا به واقعیت کنونی توجه دارند و نقطه آغاز برایشان اهمیتی ندارد. پس لازم است با تأملی درخور، استدلال این فیلسوفان را بررسی کنید.

برخی از مردم پیش از آنکه تحلیل و استدلال­های فیلسوفان را مشاهده کرده باشند پافشاری می­کنند که فقط یک راه برای حل مسئله خداوند وجود دارد و آن هم راهی است که دانشمندان علوم طبیعی آن را می­پیمایند. این افراد حتی پیش از اینکه دلایل فیلسوفان را مطالعه کرده باشند همه این دلایل را به یک چوب می­رانند و نسبت به همه آن­ها داوری می­کنند، چرا؟ چون روش فیلسوفان با راهی که علم طبیعی طی می­کند سازگار نیست، و این ذهنیت سبب به وجود آمدن این پیش­داوری­ها است، و من چنین رفتاری را به هیچ وجه منطقی و مطابق با آزاداندیشی نمی­دانم. معقول آن است که بدون پیش­داوری و حساسیت نسبت به زبان خاصشان، دست­کم یک­بار این دلایل را مطالعه کرده باشیم و سپس اگر نقدی داریم، با روش­های علمی و منطقی به نقد آن­ها بپردازیم.

متأسفانه طبق فرهنگ رایج امروزه، مردم فلسفه را امر بیهوده­ای می­دانند که جز لقلقه زبان چیز دیگری نیست. به همین دلیل هنگامی که با دلیلی فلسفی روبه­رو می­شوند خیلی راحت آن را کنار می­گذارند. بله در فلسفه، مباحث بیهوده و جدلی فراوانی پیدا می­شود که نمی­توانیم هیچ پایانی را برایشان تصور کنیم ولی در این علم می­توانیم اندیشه­های درجه یک فراوانی پیدا کنیم که با وجود آن­ها می­توانیم بگوییم که اگر فلسفه نبود تمدن غرب به اینجایی که هست نمی­رسید. بایستی تاریخ شناخت را مطالعه کنیم تا بتوانیم روابط متقابل بسیار با اهمیت فلسفه و علم در بستر تمدن غرب را که از گذشته تا به امروز جریان داشته است درک کنیم. ما امیدواریم که فلسفه و علم، هر دو در کشورهای اسلامی نیز تطور یابند تا از نگاه هر یک از آن­ها، حقیقت برایمان آشکارتر گردد.

نقد دوم: روشی که این اشکال آن را برگزیده است، کاملا بی­پایه و اساس است و فکر نمی­کنم کسی حتی در علوم طبیعی به آن اهمیتی بدهد. آیا صحیح است که بگوییم هر نظریه یا دیدگاه کلی یا خاصی که در تمام علوم طبیعی وجود دارند بی­پایه­و­اساس هستند و امکان اثبات آن­ها وجود ندارد؟! چرا؟ چون تمام اسرار این عالم را هنوز کشف نکرده­ایم و ممکن است هر یک از آن­ها بر دیگری تأثیر گذار باشد، برای مثال برای اینکه بفهمیم قرص پانادول تسکین دهنده سردرد ما هست یا نه بایستی پیش از آن تأثیرگذاری تمام سیارات کهکشان­ راه شیری را بررسی کرده باشیم در حالی که ما چنین کاری نکرده­ایم و نمی­توانیم بگوییم که آیا این قرص ممکن است تأثیر گذار باشد یا نه؟!

می­توانیم هر نظریه­ای را که روی آن دست می­گذاریم با فرضیات بی­نهایتی تفسیرشان کنیم، در حالی که ما هنوز تمام جزئیات و ریزه­کاری­های بدن خودمان را کشف نکرده­ایم چه رسد به اینکه بخواهیم همه رمز و رازهای عالم را کشف کرده باشیم! در این صورت چرا همانطور که این اشکال از ما می­خواهد که این فرضیات را مبنای خداشناسیمان قرار دهیم، نباید این فرضیات را با مباحث علمیمان مرتبط بدانیم؟

دلیلش این است که دانشمند علوم طبیعی هنگامی که فرضیات مختلف را پیش روی خود قرار می­دهد، فرضیاتی را دست­چین و گزینش می­کند که امکاناتی را برای پیشرفت در تحقیقش فراهم می­کنند و هر چه این دانشمند مهارت بیشتری در تشخیص این فرضیات داشته باشد قدرت و فراگیری نتیجه پژوهش او بیشتر خواهد شد. اما اگر به تمامی این نظریات بی­پایان بپردازد، بسیار سخت خواهد بود که به یک نظریه دست یابد، چرا که چنین رویکردی به شکاکیتِ در تمامی علوم می­انجامد.

در طبیعیات اوضاع اینگونه است حال تصور کنید در علوم انسانی­ای که طبیعتش فرضیات بسیار بیشتری را می­طلبد، اوضاع چگونه خواهد شد! آیا علم به تمام اسرار بدن انسان دست­یافته است تا بتواند به راحتی در زمینه طب پیش برود؟ آیا علم توانسته است از همه جزئیات بیولوژی سر درآورد تا نظریه و قوانین علمی مطمئنی را در این زمینه ارائه کند؟ آیا هیچ مورخی را سراغ دارید که کل حقایق تاریخی و هر آنچه در گذشته روی­داده است را در مشت خود داشته باشد تا اینگونه به قضیه تاریخی واحدی دست یافته باشد؟ و آیا در این مسئله تمام شرایط محیط بر آن را سنجیده است؟

قالب مسئله خودمان هم به همین شکل است، به عبارتی مسئله خدا شناسی با تمامی اسرار و رمز و راز عالم مرتبط نیست بلکه تنها بایستی چیزهایی از عالم را بدانیم که به نحوی ریشه­ای با مسئله خدا شناسی ارتباط دارند و اگر نتوانیم این امور را به خوبی تفکیک کنیم، همان اتفاقاتی می­افتد که در علوم دیگر نیز با وجود فرضیات بی­نهایت با آن مواجه می­شویم. برای مثال آیا واقعا درک اندازه دقیق بال مگس نقشی را در اثبات وجود خداوند و شناخت ما نسبت به او ایفا می­کند؟ پیش از ورود به استدلال­ها بایستی برای ما مشخص شود که شناخت کدام بخش عالم می­تواند با علت این عالم و سبب وجودش ارتباط داشته باشد. این روشی است که در علوم دیگر نیز دنبال می­شود.

در حالی که خاستگاه علوم داده­هایی هستند که در اختیارشان قرار می­گیرد – ولی تمام حقایق عالم در تحلیل­های علمی وجود ندارد- و با این وجود به یقین می­رسند، چه مانعی بر سر راه فیلسوف وجود دارد که با به کارگیری دانسته­هایش پیرامون عالم و هستی به دنبال خدا باشد، این مقدار معلومات را کافی بداند و با همین­ها به نتیجه­ای یقینی برسد؟ در اینجا مهم، بررسی کیفیت دلیل او است و نه چیز دیگر.

برای مثال یک فیلسوف گاه از حصر فرضیات آغاز می­کند و سپس برای رسیدن به فرضیه محکم­تر به تحلیل آن­ها می­پردازد، و این عمل را در نواحی خاصی و از طریق روش­هایی انجام می­دهد که فیلسوف را به نتایج مفیدی برساند. نام این روش را فیلسوفان روش سبر و تقسیم می­نامند، البته این نوع تقسیم بندی همیشه ساده و سرراست نیست.

من یک چیز را همواره متذکر می­شوم: چرا هنگامی که می­خواهیم به موضوع اثبات خداوند بپردازیم صدها اماواگر را پیش می­کشیم، در صورتی که برای اثبات قضایای دیگر همچون دانشمندان علوم طبیعی و تجربی رفتار می­کنیم؟ مرکز توجه من در اینجا صفات، اسماء، مجرد یا مادی بودن و عدالت و ظلم خداوند نیست، و به دنبال این نیستم که صورت دینی خداوند را اثبات کنم و اینکه چنین صورتی تصور درستی از خدا به ما می­دهد یا نه، چون ممکن است چنین صورتی به دلیل نظریه تکاملی داروین قابل پذیرش نباشد. من اصلا نمی­خواهم به این بحث­ها بپردازم

چرا این را می­گویم؟ زیرا بسیاری از افراد غالبان دو چیز را با هم خلط می­کنند، اول بحث از خداوند و وجود او و دوم بحث از صحت ادیان و تصویری که آن­ها از خدا و آفرینش ارائه کرده­اند و البته این نکته را باید یادآور شوم که این خلط­کردن­ها همیشه عمدی نیست. حال ممکن است برای من وجود خداوند اثبات شود ولی تصوری که ادیان از خداوند ارائه می­کنند را نپذیرم، به عنوان مثال برایم ثابت شده است که در پس­پشت این عالم خداوندی وجود دارد ولی از نظر من این خداوند ظالم است، در این صورت توصیفات دینی از خداوند را نمی­پذیرم ولی در عین حال، انکار من به این معنی نیست که اصل وجود خدا را از جهت منطقی و فلسفی نفی کرده باشم. خواهش می­کنم مقداری بیشتر تأمل کنید، تا آن­جا که من در موضوع ایمان و الحاد مطالعه کرده­ام در طول تاریخ، درهم­آمیختگی شگرفی میان این دو موضوع روی­داده است، و از شما می­خواهم که به تفاوت میان این دو بحث توجه کنید، پس ما نخست از نیرویی صحبت می­کنیم که در پس­پشت این عالم وجود دارد که آن را آفریده است و در مرحله بعد این موضوعات را پیش­می­کشیم که مثلا آیا خداوند مادی است یا مجرد؟ عادل است یا ظالم؟ پیامبرانی را نیز فرستاده است یا خیر؟

بنابراین بحث من در اینجا پیرامون صفات خداوند و تصویر ارائه شده­ آن در ادیان مختلف نیست، بلکه تنها از واقعیتی صحبت می­کنم که وجود جهان به آن وابسته­ است و ادیان نیز نام آن را الله گذاشته­اند. این اندیشه ساده را با هزاران مثالی که روزانه با آن مواجه می­شویم، می­پذیریم ولی هنگامی که می­خواهیم به خداوند بیندیشیم دچار تنشی جدی در خودمان می­شویم. چرا؟ زیرا موج سهمگینی از شک­ها و تردید­ها از سروکول ما بالا می­روند با اینکه – تا آنجا که من فهمیده­ام- هیچ کس نتوانسته برهانی ارائه کند که خداوند وجود ندارد و تمام چیزی که اینجا وجود دارد تنها این است که دلایل اثبات وجود خداوند آن­ها را قانع نکرده است. ببینید! این قضیه مانند این است که شما هیچ دلیلی پیدا نمی­کنید که فلان شخص در مسئله­ای خاص دروغ گفته باشد، چرا که در طول زندگی­اش همیشه با شما صادق بوده­ و امروز که خبری از او شنیدید و دلیلی هم بر بطلان آن خبر ندارید یا چیزی وجود ندارد که شک شما را برانگیزد، بازهم نمی­خواهید سخن او را بپذیرید! این کار غیرمنطقی نیست؟ ما هر روز – و این را خیلی سرراست می­گویم، چون معتقدم موضوع خداوند خیلی صاف و ساده است و بی­خودی اینقدر شلوغش کرده­اند، بله مسئله صفات خداوند پیچیده و پرگره است- همین دلایلی که فیلسوفان برای اثبات خداوند به کار گرفته­اند را در مسائل روزانه خودمان به­کار می­گیریم با اینکه نسبت به بسیاری از امور آگاهی نداریم، ولی هنگامی که به مسئله وجود علت وجود این عالم می­رسیم پایمان را به محکمی روی ترمز می­گذاریم و می­ایستیم! گفته می­شود که: علم بیگ بنگ (انفجار عظیم) را کشف کرده­ است، خیلی هم خوب، اصلا فرض کنیم که علم فهمید لحظه اول چه اتفاقی افتاده است، آیا می­توانیم بگوییم که علم تمام فرضیات را درک کرده است و تمام شرایط وقوع آن را ارزیابی کرده و در نهایت به این نتیجه رسیده که خدایی وجود ندارد؟! قطعا نه، همه نظریه­ها پیرامون انفجار تلاش­های علمی درآمیخته با تلاش­های فلسفی هستند، حتی اگر نام آن را فیزیک نظری بگذارند در اصل یک فعالیت فلسفی است که می­توانیم این جنبه­اش را از زیر تیغ نقدهایمان بگذرانیم، زیرا دانشمندان در این جنبه هیچ چیزی ندیده­اند و صرفا آن را حل کرده­اند!

خلاصه اینکه اشکالی که در پرسش مطرح شد تنها برای برخی از ادله اثبات وجود خداوند کارایی دارند و نه بر تمامی انواع دلایلی که در این زمینه مطرح­اند، از این هم که بگذریم این اشکال به خودی خود هم آن­چنان چنگی به دل نمی­زند، چرا که اگر آن را بپذیریم تمام دانسته­های بشری زیر سؤال می­رود. البته اگر کسی بگوید من اساسا شکاک هستم و به چیزی یقین ندارم بحث دیگری است که ما به آن نمی­پردازیم.

در پایان هم لازم است نکته­ای را یادآوری کنم. ما به دنبال این نیستیم که خداوند را آنطور اثبات کنیم که ابطال این ادله ضرورتا ناممکن باشند، بلکه می­خواهیم بگوییم کافی است در این موضوع همانقدر به وجود خداوند اطمینان یابید که در نتایج سایر علوم مطمئن می­شوید. در این­جا فعلا پیگیر نتایج دیگری در این زمینه هم نیستیم، برای مثال پذیرش وجود خدا چه لوازم اخلاقی­ای می­تواند داشته باشد؟ یا تصاویر ارائه شده توسط ادیان چقدر می­توانند صحیح باشند؟ چرا که درک چنین لوازم و پذیریش چنین تصاویری برای بسیاری به دلیل مشکل بودن، فرصت پذیرش اصل وجود خدا را هم از آن­ها می­گیرد، چرا که این لوازم، از دیدگاه او یا علمی نیستند و یا حتی اگر علمی باشند برایش دلچسب نخواهد بود.


[1] حیدر حب الله، إضاءات فی الفکر والدین والاجتماع 5: سوال: 690.