hobballah

الموقع الرسمي لحيدر حب الله

لغات اُخرى

آیا ممکن است در مباحث عقیدتی به یقین برسیم؟

تاريخ الاعداد: 5/21/2026 تاريخ النشر: 5/21/2026
60
التحميل


حیدر حب الله

ترجمه: محمد رضا ملائى

  سؤال[1]: تا کنون روش تام و تمامی را برای بررسی عقایدم نیافته­ام، به عبارتی راهی را پیدا نکرده­ام که نتایج یقینی­ای را به دنبال داشته باشد. یقین محال است! هر فردی را که مانند من بخواهد عقایدش را بررسی کند اگر کنار هر دین­داری بنشانید که دین خاصی را برگزیده یا اندیشه خاصی را پذیرفته است، از سخنانش متأثر می­شود. اگر فرض کنیم با تمام ادیان و مذاهب هم آشنا شده باشد – امر بسیار وقت­گیر!- باز خود دینی را هم که در نهایت انتخاب می­کند، مذاهب مختلفی از آن متفرع شده­اند، و باز اگر فرض کنیم که نسبت به یک دین و یک مذهب کاملا قانع شده باشد، باز هم احتمال خطا را نمی­تواند از بین ببرد، مگر می­شود که از تمام اندیشه­ها و نظریات آگاه شده باشیم؟ حتی اگر این هم اتفاق هم افتاده باشد، آینده را چه کنیم؟! همین نگاه به آینده کافی است که ما را به موضع کنونیمان مشکوک کند. شاید همین امر، ما را به بی­فایدگی فلسفه و کلام بکشاند و برای آن­ دو فایده­ای جز جدال با دیگران و بدیل سازی­های بیهوده پیدا نکنیم. با این حال باز پرسشم را تکرار می­کنم: چه روشی برای بررسی عقایدمان کارآمد است؟ آیا این روش دیگر مشکلی ندارد؟ آیا در نهایت به یقین می­رسیم؟ دوست دارم سخن خود را با داستانی که برایم روی­داده است به پایان برسانم. تقریبا پنج سال پیش تصادفا با کتابی تحت عنوان: «پرسش­هایی که جوان شیعه­ای را به سوی حق راهنمایی کرد» مواجه شدم. به سبب محیط اجتماعی خود و به ویژه محیط خانوادگیم، به­هیچ­وجه در این حال و هوا نبودم و به این موضوعات، اصلا توجه نداشتم! چهارده ساله بودم و هم و غمم بازی­های رایانه­ای و جهان­های نامتناهی آن بود. با خیال راحت – همانطور که اقتضای این سن و سال است- در جنگ­ها شرکت می­کردم و با بازی­های دیگر دنبال این بودم که قهرمانی­ در این مسابقات را به دست آورم، در زندگی طبیعی­ام هم کاملا بی­خیال بودم. برخی از این بازی­ها که میان­مان رواج فراوانی دارند – شاید خوب باشد که به این مطلب توجه کنیم- زندگی کاملی را فراهم می­کنند، مانند اینکه کسی شخصی زندگی­اش را می­کند، خانه­ای در اختیارش است، ماشینی را زیر پایش انداخته و غالبا هر روز جرم و جنایتی از او سر می­زند. وقتی اینطور وقتم به بطالت می­گذشت و دلمشغولی واقعیم همین­ها – بازی­ها- بودند دیگر تقریبا برایم وقتی نمی­ماند، همان یک­ذره وقتی هم که مانده بود، باید صرف درس و مدرسه­ام می­کردم، تا پله­ای ترقی را بپیمایم، تا پدر و مادر و به طور کلی محیطی که در آن زندگی می­کردم خوشحال شوند! در این میان این کتاب توجهم را جلب کرد و مطالعه آن را شروع کردم. همانطور که پیش می­رفتم به تمامی عقایدی که داشتم مشکوک شدم و هنگام این مطالعه فکر می­کردم استدلال­های این کتاب ضعیف نیستند، ولی چند دقیقه که از مطالعه آن فارق شدم به این فکر کردم که آیا معقول است آن مرجعی که از او تقلید می­کنم – پدرم مرا به سمت ایشان هدایت کرد- و از نظرم آدم بزرگی هستند... نسبت به این امور جاهل باشند؟ آیا امام جماعتی که از کودکی پشتش نماز می­خوانم چیزی از دین نمی­داند؟ یا چرا نباید به امام جماعتی که اینقدر دوستش داریم و پیشانی­اش را می­بوسیم این کتاب را بدهم تا پاسخم را از ایشان دریافت کنم؟ در این صورت حتما این گیجی و منگی من از بین خواهد رفت یا دست­کم، بسیار کم­تر خواهد شد، ایشان به اندازه کافی دانشمند و فرزانه هستند و منطقی است که به پرسش­های من پاسخ دهند اگرچه که این این پرسش­ها از نظر من بسیار مشکل باشند. روز بعد او را ملاقات کردم و تا چند روز بعد پرسش­هایم را به او ارائه می­کردم. با گذشت یک هفته، پاسخ­های خود را نوشته شده بر پشت همان کاغذ پرسش­ها برگرداند و همانجا، کسی که این پرسش­ها را در ذهنم ایجاد کرده بود را با وصف نادان خطاب می­کرد. پس از اینکه پاسخ­های او را مطالعه کردم با مشکل بزرگی مواجه شدم و آن هم اینکه پاسخ­های ایشان بسیار سطحی و ناکافی بود! شاید به این دلیل که این روحانی عزیز می­خواست پاسخ­هایی ساده­ و مطابق فهم من به این پرسش­ها داده باشد، شاید هم وقت نداشت که به اندازه کافی در متون تاریخی بگردد و شواهد قانع­کننده­ای را برای پاسخ­هایش به دست آورد. به هر حال این طلبه مبلغ نتوانست مرا قانع کند. پس از آن نیز رویداد­های مشابهی برایم پیش آمد، به کلیساهای مختلفی در کویت سر زدم و با مسئولین آن نشست و برخاست داشتم. خودم را در دوره­ای قانع کرده بودم که حق، خودش را به من نشان خواهد داد. در همین راستا از یکی از فارغ التحصیلان دانشکده­ دین شناسی خواستم تا با ایجاد پرسش­هایی، تصوراتی را که برایم ایجاد شده بود را ویران کند. همه این­ها را کنار آن رسوبات ذهنی­ای بگذارید که در سفر عمره­ام باقی مانده بود، رسوباتی که کاملا در تضاد با برخی از دیدگاه­های منتسبین به این طائفه قرار داشت. به هر حال این فرازونشیب­ها به من فهماند که رسیدن به یقین غیرممکن است. حال می­خواستم نظر شما را هم جویا شوم.

پاسخ: برادر عزیزی که با درک انسانیت خود بر بسیاری دیگر تفوق یافته­ای و غبار تقلید را از خود پاک کردی! این موضوعی که شما وارد آن شدید را نمی­توان تنها با پاسخی در حد یک مقاله به پایان رساند، این قضیه، داستان مسافرت دور و دراز انسان در دریاها و اقیانوس­های شناخت است، و شما تنها کسی نیستید که با این واقعیت دست و پنجه نرم می­کنید، بلکه افرادی پیش از شما، همراه شما و پس از شما نیز با این واقعیت درگیر شده­اند و خواهند شد. نمی­خواهم در قسمت­ها مختلف کلام شما وارد شوم و آن را نقد کنم، برای فهم دقیق این مسائل بایستی سراغ مبنانی­ای برویم که در فلسفه شناخت به آن پرداخته­اند، ولی چه کنیم که وقت به ما اجازه نمی­دهد که هم­اکنون آن مسائل را دنبال کنیم، ضمن اینکه نامه شما­ هم بیشتر جنبه­ای عمومی داشت. به همین دلیل، تنها به نکاتی اشاره خواهم کرد که در پرسشتان نظر مرا جلب کرده است، که عبارت­اند از:

نخست: برای هر اندیشه­ای یک سبب وجود دارد و یک دلیل، این دو با هم متفاوت­اند. مثلا اگر بگویم که من بایستی نظریه فلان شخص را قبول کنم، دلیل من مجموعه­ای از مفاهیم و اندیشه­هایی است که آن­ها را بازسازی و مرتب کرده­ام و طی این فرایند به این نتیجه رسیده­ام. اما سبب اینکه این این نظریه را قبول کرده­ام، به عنوان مثال می­تواند این باشد که در معرض ظلم حکومت قرار گرفته­ام و در ادامه به این سمت کشیده­ شده­ام که به این موضوع فکر کنم و در نهایت این نتیجه را بپذیرم.

پرسش شما برایم کاملا روشن کرد که مواجهه­ با طوفان شک که شما را دربرگرفته است ناشی از پیش­زمینه نقد شناختی اصول اندیشه انسانی نیست، و شما آن راهی را نرفته­اید که برای مثال دکارت یا غزالی طی کرده­اند، بلکه ناشی از این است که به صورتی کاملا غیر منتظره و برای اولین بار با نقد جدی­ای از بنیاد­های اندیشه خود مواجه شده­اید و آن­طور که از نامه شما بر می­آید، متناسب با طبیعت سنتان، این مواجهه شما را از قالب تقلید خانوادگی و محیطی خارج و به قالبی استقلالی پرتاب کرده است. این شرایط روانی نقش مهمی­ای را ایفا می­کند. برای اینکه این شک ما از بین برود بایستی دو عنصر را کنار هم داشته باشیم:

عنصر نخست بحث علمی است و دومین عنصر این است که برای حالات روانی­مان برنامه­ای بریزیم تا در نتیجه آن روانمان آرام شود. پس از آرامش روانی است که ما می­توانیم در مباحث علمی به نتیجه­ای برسیم، چرا که روان ناآرام، انسان را به این سمت می­کشاند که داده­های علمی واضح و روشن را انکار کند، به همین دلیل برادرانه به شما توصیه می­کنم در ضمن دو نکته، دنبال این باشید که بر روانتان مسلط شوید:

نکته نخست اینکه اساسا شک موجود وحشتناکی نیست، به همین دلیل نباید در ناخوداگاه خود از آن بترسید. شما گفتید از شک نمی­ترسید ولی این را با آگاهی خود بیان کردید، ولی من فکر می­کنم در ناخودآگاه خود، دلهره شدیدی نسبت به این امر داشته باشید، دلیل اینکه این نامه را به نوشته­اید هم همین است، یعنی دنبال این بوده­اید که با این کار از حالات ترس و ناآرامیتان خارج شوید. برادر من بدانید که شما گناه­کار نیستید، شک نباید ترس و وحشتی در شما ایجاد کند، آن چیزی که بایستی سبب این ترس وحشت باشد کوتاهی در اندیشیدنِ پس از این شک است و نه خود شک.

و دومین نکته­ای را که برای آرامش روانتان می­توانم بیان کنم این است که بایستی با تمام وجود بپذیرید وقتی نه در مقدمات و نه در عمل هیچ کوتاهی­ای نداشته­اید و خود خداوند نیز صداقت شما برای نیل به حقیقت را مشاهده کرده­است، دیگر از جانب خداوند متعال مستحق هیچ مجازاتی نخواهید بود، اگر چه حتی در وجود خود خداوند شک کرده باشید. بنابراین متوجه این امر باشید: تا هنگامی که کوتاهی­ای از شما سر نزده باشد، ضمیر انسانی نمی­تواند شما را به دلیل رفتار یا محتوای ذهنیتان متهم کند.

دوم: در عالم شناخت برخی از امور هستند که تعمیم ناپذیراند، به همین دلیل ضروری است که ما هم آن­ها را تعمیم ندهیم. برای مثال هنگامی که فروید همه چیز را متأثر از ناخودآگاه می­داند یعنی عقل پست­تر که نزد او همان قوه جنسی است، یا مارکسیست­ها که خاستگاه هر فکری را ضرورت­های مادی تاریخی مبتنی بر ادوات تولید می­دانند... حقیقت را به خوبی درک نکرده­اند، بله، هر یک از این­ها نقش خاصی را بازی می­کنند ولی بازیگری یکه و تنها نیستند، ما نباید تأثیر آن­ها را به شکلی غیر علمی گسترش دهیم و عمومیت بخشیم.

معتقدم آن اتفاقاتی که میان شما و آن روحانی مبلغ افتاد ممکن است برای بسیار دیگری هم اتفاق افتاده باشد، ولی ما نباید به سرعت سراغ تعمیم دادن برویم، بلکه بایستی قبل از دست­یافتن به نتایج، به اندازه کافی فکر کنیم. اگر تقلید قابل پذیرش نیست، هم راستا شدن با اندیشه­های مخالف نیز به حکم عقل، منطق عقلائی و حکم دین در چارچوب همان تقلید پذیرفتنی نیست.

سوم: اگر این گستره اختلافات فکری بخواهد انسان را به تشکیک در ذهنیاتش وادارد کند، کسی جلودار آن نخواهد بود، ولی وجود چنین پدیده­ای به معنای نرسیدن به حقیقت نیست، ما نمی­توانیم اتفاق نظر مردم را معیار حقیقی بودن یک چیز بدانیم، و اگر چنین معیاری را بپذیریم به همان تقلیدی بازگشته­ایم که از دور سایه­اش را با تیر می­زدیم! حقایق بسیاری را می­توانیم پیدا کنیم که مردم، پیرامون آن نظر واحدی ندارند یا از آن بدتر بر مطالبی پوچ و بی­هوده اجماع نظر پیدا می­کنند. بنابراین به جای اینکه اختلاف نظر میان انسان­ها را تنها دلیلی برای شک خودمان بدانیم، بایستی به خودمان بقبولانیم که این پدیده می­تواند انگیزه­ای باشد تا بیشتر فکر کنیم. ما فقط زمانی می­توانیم بر شکمان پافشاری کنیم که حقیقتا با معیارهای عقلانی امکان نداشته باشد از این مخمصه خارج شویم، یعنی زمانی که قدرت معیارها یکسان است و نمی­تواند دیگری را به زمین بزند همانطور که کانت چنین اعتقادی داشت، پس باید فکر کنیم و بررسی کنیم که آیا اختلافات دینی هم از این همین نوع هستند یا نه؟ بنابراین در اینجا هم پیش از حکم کردن، بایستی پیرامون این معیارها و رابطه گزاره­های دینی با آن­ها فکر کرده باشیم.

چهارم: این سخن شما که به نوعی نگاه از پنجره نسبیت بود را می­توانیم از زاویه کثرت­گرایی دینی و شناختی نیز مشاهده کنیم. این نظر (نظر شما) که یقین­های دینی، شک و تردید را از بین نمی­برند و همینکه من به دلیل دیدارم با دیندارانی از ادیان دیگر، به داشته­های خودم شک کردم، به این معناست که اساسا دین قابل اعتماد نیست، نمی­تواند صحیح باشد. در تمام علوم طبیعی و انسانی گستره­های وسیعی وجود دارند که از سویی پذیرای دگرگونی و تغییر هستند یا دانشمندان پس از چندی به آن مشکوک می­شوند و در حد یک احتمال می­توانند آن را بپذیرند و از سوی دیگر صحت و سلامت آن­­ها مخدوش نمی­شود. مهم این است که الان و در نتیجه دلایلی که نزد خود دارم، نسبت به این دین قانع شده­ام، اما اگر به صرف اینکه دیدار دیگران مرا نگران می­کند و به این مسائل مشکوک می­شوم، بپذیرم دلایل من بی­اساس بوده­اند، نتیجه­ای جز این به دنبال نخواهد داشته که تقریبا تمام شناخت­های بشری بوچ و بی­اساس­اند.

نباید به این قضیه اینطور نگاه کنید، احتمالات دیگری هم وجود دارند، برای مثال یکی از دلایلی این سرگشتگی می­تواند انی باشد که شناخت شما نسبت به جزئیات اختلافی میان ادیان بسیار اندک است. اما اگر از همان اول با این اختلافات آشنا بودید و با توجه به آگاهیتان از ادیان دیگر دلایلی را می­پذیرفتید، یقین شما آرامش­بخش­تر بود و شما را مطمئن­تر می­کرد. اگر بدون آشنایی با سایر ادیان به دین خاصی ایمان بیاوریم و گزاره­های آن را یقینی بدانیم، از سویی باعث می­شود چشم بر واقعیت ادیان دیگر ببنیدیم و از سوی دیگر اگر پس از مدت­ها به هر دلیلی با دین دیگری آشنا شدیم، درگیر شرایط بغرنج و آزاردهنده­ای شویم. بارها تکرار کرده­ایم که برای پذیرش اعتقادات موجود در یک دین، بایستی تا حد امکان آن را با سایر ادیان مقایسه کنیم که اگر بعدها با دینی آشنا شدیم، متحیر نشویم.

به همین دلیل توصیه­ام به شما این است که این تجربه کوچکتان را به طور کلی به هر شناختی تعمیم ندهید، چرا که این تجربه را در عنفوان جوانی خود کسب کرده­اید. در این سن و سال تازه از محیطی بسته وارد محیطی باز شده­اید و این تغییر محیط بیشتر مشکلات روانی­ای برایتان ایجاد کرده است تا اینکه بخواهد مسائل جدی شناختی را پیش­رویتان قرار داده باشد.

پنجم: صحیح است که ادیان بسیاری وجود دارند و هر یک به نوبه خود مذاهب گوناگونی را در دل خود جای داده­اند، ولی توقعی هم وجود ندارد که یک انسان در تک­تک جزئیات این ادیان و مذاهب به نتیجه­ای برسد. ما هر یک از این ادیان و مذاهب را که می­نگریم، گزاره­هایی را به عنوان سنگ بنای آن دین خاص مشاهده می­کنیم که می­توانیم از همه آن­ها مطلع شویم و برای رسیدن به یک انتخاب و تصمیم کافی است از همین گزاره­ها آگاهی داشته باشیم. برای مثال اگر پیامبری حضرت محمد صل الله علیه و آله برایمان اثبات شد، برای ورود به اسلام و پذیرش آن نیازمند فهم و اثبات جزئیات دیگری از این دین نیستیم. بنابراین لازم نیست تمام جزئیات اعتقادی ادیان دیگر را بدانیم، بلکه برای رسیدن به یک قطعیت، شناخت اصول اولیه­ آن­ها کافی است و حکم عقل و شرع این نیست که تک­تک افراد متخصص در علم کلام باشند، بلکه شناخت تعداد واقعا محدودی از این عقاید و اطمینان یافتن نسبت به آن­ها ما را از قفس حیرت و سرگشتگی نجات خواهد داد و جزئیات و اشکالاتی که در اقصی نقاط ادیان مختلف پیدا می­شوند دیگر کارکرد خاصی نخواهند داشت مگر اینکه کسی بدون مواجهه با آن­ها نتواند به یک دین خاص معتقد شود.


[1] حیدر حب الله، إضاءات فی الفکر والدین والاجتماع 4: سوال: 541.