hobballah

الموقع الرسمي لحيدر حب الله

لغات اُخرى

بازتولید مذاهب مختلف نمایانگر بی­پایه و اساس بودنِ اصل دین است

تاريخ الاعداد: 5/11/2026 تاريخ النشر: 5/11/2026
200
التحميل

حیدر حب الله

ترجمه: محمد رضا ملائى

 سؤال[1]: برخی معتقد­اند بازتولید دین در قالب مذاهب متضاد و گوناگون، ناشی از تزلزل و شکنندگی خود دین است. اندیشه­ای هم که شاخه­های مختلفی را به خود ببیند، قابل اعتنا نیست و ساختارش به خودی خود فرو می­ریزد. این اندیشه دیگر یک حقیقت نیست، بلکه تنها یک نظریه است، یعنی زاییده عقلی نسبی که به مرور، انسجام اجزایش از بین می­رود و به فروپاشیدگیِ کل می­انجامد. در حالی که منبع جوشش حقائق، مطلق است و نه نسبی. با این وجود آیا می­توانیم یک نظریه را به مطلق نسبت دهیم؟ آن­ها می­گویند: درک و فهم انسان­ها را پیش نکشید و بما نگویید با اینکه تصورات و اندیشه­های آنان افاضاتی از جانب خداوند است با بایکدیگر متفاوت­اند! این چالش اساسا ربطی به موضوع ما ندارد، ضمن اینکه سفسطه­ای بیش نیست... آیا تلاش بیهوده میرداماد در قبسات، برای ابطال مسائل مربوط به واجب الوجود صحیح است در حالی که می­شود برای آن­ها دلایل دیگری تراشید؟ خواهش می­کنم سریع­تر پاسخ دهید، این اشکالات هر روز بیشتر و بیشتر می­شوند، مردم و به ویژه جوانان آن­ها را مثل نقل و نبات دست به دست می­کنند و روحانیان ما هم پاسخی در برابر آن­ها ندارند. امیدوارم علاوه بر پاسخ­هایتان کتابهایی را در این خصوص معرفی کنید که آن­ها را مطالعه کنیم. لطفا درس­گفتارهای خاص خودتان را هم معرفی کنید. موفق باشید.


پاسخ: امیدوارم پرسشتان را به خوبی فهمیده باشم! من چاره­ای ندارم جز اینکه در نهایت هماهنگ با فهم خودم قدم به قدم پیش­بروم، چه منظورتان همین چیزهایی باشد که من فهمیده­ام و چه نباشد. اوضاع و شرایط این روزها به گونه­ای رقم خورده است که انسان را در مواجهه با دین دچار گیجی و منگی تمام عیاری می­کند. بروز این پرسش­ها و مقایسه­ها نیز در وضعیتی تا این­حد پیچیده و بغرنج کاملا طبیعی است. ولی به این معنی نیست که نتوانیم چیزهای واضحی را ببینیم و بینش­های راهگشایی را به دست­آوریم. بنابراین، می­شود دراینجا به چند نکته اشاره کنم:

نخست: این تحلیل بیان می­کند: هر اندیشه­ای که از بسترش، مذاهب و مسالک متنوعی سردرآورد، متزلزل است و به همین دلیل هیچ پایه­ و اساسی ندارد. هنگامی که با دقت و از عینک فلسفه به این قانون نگاه می­کنیم، ناگهان پرسش­های جالبی به ذهن ما خطور می­کند. مانند اینکه این اصل و قانون چه دلیلی دارد؟ از کجا بفهمیم هر اندیشه­ای که شاخه­های مختلفی را درون خودش پرورش می­دهد یا دیدگاه­های متضادی را به خود جلب کرد، پوچ و باطل است؟ می­توانید بگویید آن برهان قاطعی که نظریه نباشد و ما را به این فرمول رهنمون می­شود کجاست؟ خواهش می­کنم به جای اینکه بخواهیم با این پرسش شعاری برخورد کنیم و آن را به این و آن حواله دهیم، برای ادعایمان برهانی علمی، معرفت­شناختی و فلسفی ارائه کنیم.

برای پذیرش این ادعا که «اختلافات پیرامون نظریه الف نشان می­دهد که الف یاوه است» نیازمند دلیل علمی هستیم، از پیروان این ادعا خواهش می­کنم دلیل علمی خودشان را مطرح کنند و تشکر می­کنم که ما را از این جهل نجات دهند. نتیجه­ی این ادعا با این کلیت این خواهد بود که شاخه­های مختلف روانشناسی، جامعه شناسی، تعلیم و تربیت، فلسفه، تاریخ و تمام علوم حاصل تلاش بشر (حتی فیزیک نظری) همه و همه پوچ و بی­اساس باشند! حقیقتا در هر یک از آن­ها کم اختلاف نظر می­بینید؟

اگر کسی جنایت فواد و کشتن انسان بی­گناهی از جانب او را ببنید و به دیگران خبر بدهد و در عین حال دیگران هم در به قتل رسیدن آن شخص به دست فواد اختلاف نظر داشته باشند، معنایش این است که آن شخص واقعا پرت­و­پلا گفته است؟! آیا این ادعا نمی­خواهد بگوید همینکه افرادی دور هم جمع شوند و همگی ادعایی را قبول کنند آن امر یقینی می­شود و دیگر مهم نیست دلیلی داشته­ باشیم یا نه؟! حتی اگر فیلسوفان غربی هم این قانون را قبول داشته باشند واقعا از طریق آن معیارهای شناخت بشری را جابه­جا کرده­اند!

ولی امکان دارد اساسا منظور آن­ها چیز دیگری باشد مبنی بر اینکه این فکر، بی­اساس و باطل نیست لکن قابلیت باطل شدن را دارد. این سخن که هر اندیشه­ای که همگی نظر واحدی در صحت آن ندارند – از نگاهی خارجی و درجه دو- قابلیت این را دارد که باطل شود، کلام به­جایی است؛ ولی این قابلیت – از نگاهی درجه دو و شناختی- به معنای باطل بودن بالفعل و اشتباه بودن این اندیشه نیست و لزومی ندارد که آن را در مقابل پیروانش تضعیف کنیم، زیرا این دو، هیچ ربطی به هم ندارند. دقت کنید! در اینجا با تلقی فرهنگ عمومی کاری نداریم، بلکه بحث ما فلسفی و علمی است و به همین دلیل بایستی برای ادعایمان دلیلی داشته باشیم.

دوم: خود این فرمول ادعایی، حقیقتِ استوار و نفوذناپذیریی است یا دیدگاه­های متفاوتی در مورد آن وجود دارد؟ آیا همه دانشمندان جهان موافق­اند که به وجود آمدن مذاهبی در ذیل یک اندیشه، یا اختلاف دیدگاه در مورد یک بینش یا جزئیات آن، معیار بی­اساس بودن آن اندیشه یا بینش است؟ اگر دانشمندان دیدگاه واحد و یکدستی پیرامون این فرمول نداشته باشند، آیا به این معنی نیست که خودش پایه­های خودش را ویران می­کند؟

سوم: ارائه دهنده این فرمول، شاید می­خواهد از این طریق، اندیشه الحادی را به کرسی بنشاند و دین را از تخت فرمانروایی­اش به زیر بکشد (خواهش می­کنم توجه کنید، نه اینکه صرفا شکاک یا سوفسطایی باشد) در این صورت آیا تا این حد حق داریم بپرسیم که : آیا الحاد، قانون علمی قاطعی است که راه را بر هرگونه اختلاف نظری می­بندد یا اینکه ما با پدیده «مکاتب» الحادی متفاوت روبه­رو هستیم؟ آیا بشریت، یکپارچه موافق است که برهان علمی قاطعی پیرامون پوچی و بی­اساسی دین وجود دارد؟ آیا دانشمندان فیزیک، نجوم، فلسفه و ادیان، نظرات کاملا متضادی را در مورد این ادعا مطرح نکرده­اند؟ آیا استیون هاوکینگ همزمان با نوشتن کتاب تصمیم بزرگ الحاد را انتخاب نکرد در حالی که فیزیکدانان بسیاری ایمان را گزینه مناسب­تری یافتند؟ آیا وقتی اینگونه، پای هیچ قطعیتی در میان نیست، نباید بطلان الحاد و اشتباه بودن نفی وجود خدا را بپذیریم؟ اگر داده­هایمان را درون این فرمول بریزیم نتیجه­اش این نیست که هم دین باطل است و هم الحاد؟ آیا امکان دارد هر دو اینها صحیح باشند؟

با مشاهده تاریخ و جوامع بشری، می­بینیم که قریب به اتفاق انسان­ها، به آفریننده­ای متعالی و مقدس ایمان دارند، اگرچه ممکن است در شناخت خداوند متعال، درک او و فهم اسماء و صفات او، راه ناصوابی را طی کنند. همین استقبال عظیم بشریت، ادیان بزرگ ابراهیمی و غیر ابراهیمی را به وجود آورده است. حالا اگر بخواهیم منطق اقلیت و اکثریت را به کار بگیریم، آیا دین با قاطعیت پیروز میدان نخواهد بود؟ ولی من، اساسا از به کار گرفتن این منطق، اجتناب می­کنم.

چهارم: به نظر می­رسد که در این میان، مجموعه خاصی از اصطلاحات به کار رفته در علوم طبیعی و تجربی، به درستی فهمیده نشده است و متأسفانه طی یک فرایندی، این اصطلاحات به همراه عدم درک صحیح معنای آن، به فلسفه و شناخت­شناسی نیز راه پیدا کرده. در فرایند تولید علوم جدید، ابتدا فرضیه­های متعددی مطرح می­شود. سپس دانشمندان با مشاهده و آزمایش، یکی از این فرضیات را ترجیح می­دهند و به عبارتی به یک نظریه می­رسند. به مرور زمان و با تجربیات بیشتر و بیشتر، اگر قطعیت و نقض­ناپذیری این نظریه توسط دانشمندان پذیرفته شود، به این معنی است که آن فرضیه ابتدائی از نظریه بودن هم عبور کرده و خود را در قامت یک حقیقت علمی برای دیگران آشکار کرده است. در واقع مسیر دانشمندان در پژوهش اینگونه است: ابتدا فرضیه­ای را مطرح می­کنند، در مرحله بعد به نظریه می­رسند و در نهایت حقیقت علمی­ای را به دست می­آورند. برای مثال، اکنون می­توانیم بپرسیم که نظریه تکامل داروین به یک حقیقت علمی مبدل شده است یا هنوز در همان سطح نظریه باقی مانده؟

تا اینجا با وجود این، تحلیلی که در پرسش از آن یاد شده مسئله را طوری تبیین می­کند که گویا نظریه نه در طول حقیقت علمی، که در عرض آن و در مقابل آن قرار گرفته است! انگار که نظریه باطل است و حقیقت علمی حق! چنین برداشتی کاملا نادرست است. شکننده بودن نظریه علمی صرفا به این معنی است که هنوز همه علما و دانشمندان آن را نپذیرفته­اند و با باطل بودن آن زمین تا آسمان متفاوت است. ما نظریات علمی بسیاری را می­بینیم که در جریان علوم طبیعی، تحت عنوان نظریه خاک می­خوردند و برای خیلی از دانشمندان قابل پذیرش نبودند، ولی به هر حال با تغییرات و کشفیات جدید، در نهایت تحت عنوان حقیقت علمی برای دانشمندان اثبات شدند. آیا معنای این فرایند تحول یک باطل به یک حق است؟ خیر، پیش از این هم حق بوده است ولی در بستر علم قطعی نشده بودند و تنها طرفدارانشان به آن­ها وفادار بودند (خواهش می­کنم دقت کنید). پس این بطلان و بی­اساسی نیست که در مقابل حقیقت علمی قرار می­گیرد، بلکه در مقابل آن نظریه­ای قرار می­گیرد که اتفاق نظری در حقیقت داشتنش وجود ندارد و هنوز تنها در حد «دیدگاه گروهی از دانشمندان» مطرح است.

بنابراین با چنین فرض اشتباهی، این اصطلاحات را روی دین پیاده کرده است، صرفا از این جهت که گزاره­های دینی حقیقت علمی نیستند و همه مردم و دانشمندان آن را بی­چون­و­چرا نپذیرفته­اند ( خواهش می­کنم فعلا مسئله فطرت را پیش نکشید) [و از تقابل این اصطلاحات به بطلان دین رسیده است!].

پنجم: این تحلیل سعی کرده است تا ایده حق مطلق را که با شناخت متفاوت انسان­ها درآمیخته است، به کلی کنار بگذارد و تصور می­کند صحبت از حق مطلق سفسطه است... بازهم به خودمان این حق را می­دهیم که بپرسیم: چرا سفسطه است؟ دلیلش چیست؟ با وجود اینکه آخرین نظریات شناخت­شناختی (که البته بسیاری از متدینین با آن مخالف­اند) تأکید می­کنند که حقیقت با توجه به تنوع فهم انسانی، متنوع، تکه­تکه، متکثر و متفاوت است آیا این تحلیل تأثیر دستگاه ادراکی انسان بر روی حقیقت را – اگر چه حقیقت به خودی خود واضح باشد- نپذیرفته است و حتی تا اندازه­ای ایجاد تغییرات را توسط آن قبول نکرده است؟ آیا چنین امری اساسا با داده­های علومِ فلسفی ( فلسفه علم)، روانی، اجتماعی، تربیتی، فیزیولوژیک، هرمنوتیک، زبانشناسی و ... سازگار است؟

برای شکل­گیری یک گفتگو فقط کافی نیست که حرف گزافی را برای به بن­بست کشاندن بحث پرتاب کنیم و واژه «سفسطه» را مانند یک دیوار پیش­روی او قرار دهیم. بایستی به نقش خواننده و درک­کننده و فاصله­ای که با خوانده­شونده و درک­شونده وجود دارد، توجه کافی داشته باشیم.

بله، حقیقت در شناخت­های متفاوت انسانی، متنوع و متکثر است ولی همانطور که در کتابم «کثرت­گرایی دینی» توضیح دادم، به معنای وجود همیشگی تناقض نیست.

مضاف بر این، این تحلیل، علل دیگر به وجود آمدن انشعابات مختلف در اندیشه­های دینی و غیردینی را از قلم انداخته است و تصور می­کند تقسیم­بندی­هایی از این دست تنها به دلایلی شناختی روی­ می­دهند. ساده­انگاری از این عریان­تر! این نوع نگاه با تمام روش­های معاصر پژوهش که به تأثیر عناصر دیگری نیز تأکید می­کنند، ناسازگار است. روش­های جدید تبیین می­کنند که عناصر روانی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و طبقاتی می­توانند تأثیرات بسزایی در آفرینش افکار و اعوجاج وقایع و حقایق داشته باشند و به نفع رویکردی خاص اسناد و شواهد را تغییر دهند.

نمی­خواهم آنطور که برخی از دین­داران بیان می­کنند، بگویم که این­ها علل تقسیم­بندی­های موجود هستند و نه چیز دیگر! ولی می­خواهم یادآوری کنم که این دلایل هم درون این فرایند­ها نقش آفرینی می­کنند و نباید به کلی از آن­ها غافل شویم.

ششم: شاید منظور این تحلیل، بی­پایگی اندیشه­ای باشد که می­گوید دین با همه جزئیاتش همیشه روشن، آشکار، قطعی و یقینی بوده است ... و هر کسی که در این نظر با من مخالف باشد مغرض است و افکار پلیدی در سر دارد ... که اتفاقا این اندیشه میان مؤمنان و دین­مداران طرفداران زیادی هم دارد. من با این نقد موافقم و او را در این چالش همراهی می­کنم. پس پذیرفته­ام که دین همیشه و از همه ابعاد واضح و روشن نیست. این سخن را آشکارا تکرار می­کنم، داده­ها و تحلیلی­های علمی از پذیرش چنین اندیشه­ای دوری می­کنند، ما می­توانیم گره­های بسیاری را در بسیاری از گزاره­های دینی مشاهده کنیم. این گونه ساده­انگاری­های برخی روحانیان که هر کس در گزاره یا جزئیاتی از دین اختلاف داشته باشد، انسان خبیث، کینه­ای و دشمن حق است، به هیچ وجه قابل پذیرش نیست. ولی قبول چنین نقدی هیچ ربطی به بی­اساسی دین ندارد. با وجود همه این­ها، ما با یقین استدلالی خودمان می­توانیم به دین ایمان داشته باشیم.

هفتم: در این تحلیل آمده است که حقایق، ناشی از مطلق هستند در حالی که نظریات، زاییده عقل نسبی. این سخن، کاملا مبهم است و نیازمند تجزیه و تحلیل فلسفی. بی­شک کمال ذات مطلق – خداوند متعال- منشأ حقیقت است، ولی آیا عقل نسبی، هیچ راهی به حقیقت ندارد؟ یا اینکه نمی­تواند به هیچ جزئی از آن برسد؟ مگر تحلیلی که در این پرسش ارائه شد، ثمره کاوش­های عقلی نسبی نیست؟ بنابراین با پذیرش این گزاره، به خودی خود، آن تحلیل هم ریشه­کن خواهد شد. معنای این گزاره تنها نابودی دین نیست، بلکه برای کل شناخت بشری، از صدر تا ذیل آن، هیچ ارزش و اعتباری باقی نمی­گذارد.

بله، ممکن است کسی بگوید از آنجا که در دین، اختلاف نظرهایی وجود دارد در نتیجه دین حاصل عقل نسبی انسان است و نه درک و شعور مطلق که همان خداوند متعال باشد. ولی این نیز قانون ناکارمدی است، هیچ دلیلی بر این مطلب نداریم که اگر در چیزی اختلاف نظر داشیم، مشخص می­شود که حاصل عقل نسبی انسان بوده. این یک مصادره به مطلوب است. آیا واقعا محال است که مردم در مورد امر حقی که از طریق نص زبانی­ و از جانب حضرت حق به بشر رسیده اختلاف نظر پیدا کنند؟ آیا خود ما نمی­دانیم که این مکانیزم انتقال پیام، چقد می­تواند در معرض کج فهمی­ها و اشتباهات ادراکی قرار بگیرد؟ برهانی برای اثبات محال بودنش وجود دارد؟ آیا دلیلی وجود دارد که خداوند برای رساندن آموزه­هایش روش­ها و ابزار انسانی را به کار نمی­گیرد؟ همواره ممکن است که در این امور اختلاف نظرهایی پیش­آید، یا به دلیل انحراف انسان یا به دلیل دیگر. بله، اینکه خداوند ما را به خاطر امر پیچیده غیر قابل فهمی مجازات کند، پذیرفتنی نیست اما این با موضوع ما متفاوت است.

هشتم: عذر می­خواهم، منظورتان از قضیه میرداماد را نفهمیدم! لطفا بیشتر توضیح دهید. خداوند ما را برای هر خیری موفق گرداند.


[1] حیدر حب الله، إضاءات فی الفکر والدین والاجتماع 4: سوال: 529.